X
تبلیغات
ترانه های بومی

دیدی چه سرد و ساده دل از من برید و رفت

چشمانِ نیمه ملتمسم را ندید و رفت

 

قلبم چه نقشه ها که برایش کشیده بود

دردا نماند و دورِ دلم خط کشید و رفت!

 

من با شعور چیدم اش از شاخه های عشق

او ، میوه هایِ نابِ خرد را نچید و رفت

 

من حسرت صداقت او را کشیدمو

او طعمِ بکرِ سادگی ام را چشید و رفت

 

از من چه دیده بود که در بین مردمان

این گونه پرده های حیا را درید و رفت...؟!

 

رویایِ رنگی اش هوسی ناگزیر بود

این شد که طعنه زد به سیاه و سپید و رفت...

 

سازش نکرد با منِ مطلق گرایِ خشک!

مجذوب نسبیت شد و جان را خرید و رفت!

 

پرواز را نه مثل من، از دل قبول داشت

وقتی که از جهانِ خودش  پر کشید و رفت..

 

وقتی نشست و دانه ازین دام بر گرفت

دامی دگر به دورِ دلِ من تنید و رفت

 

آیا هنوز در پی بامی ندیده است،

چشمِ کبوتری که  ز دامی پرید و رفت...؟!

    

 

حیف از دلم که فلسفه اش زندگی نبود

نفرین به او که دغدغه ام را شنید و رفت

 

نفرین به این زمانه که در سرنوشتِ من

موعودِ قلبِ من  به حقیقت رسید و رفت

      

 

آنکس که ابتدا به من امّیدِ عشق داد

آخر گرفت از دلِ تنگم امید و رفت...

پوریا شیرانی

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:7 توسط پوريا شیرانی |