دیدی چه سرد و ساده دل از من برید و رفت
چشمانِ نیمه ملتمسم را ندید و رفت
قلبم چه نقشه ها که برایش کشیده بود
دردا نماند و دورِ دلم خط کشید و رفت!
من با شعور چیدم اش از شاخه های عشق
او ، میوه هایِ نابِ خرد را نچید و رفت
من حسرت صداقت او را کشیدمو
او طعمِ بکرِ سادگی ام را چشید و رفت
از من چه دیده بود که در بین مردمان
این گونه پرده های حیا را درید و رفت...؟!
رویایِ رنگی اش هوسی ناگزیر بود
این شد که طعنه زد به سیاه و سپید و رفت...
سازش نکرد با منِ مطلق گرایِ خشک!
مجذوب نسبیت شد و جان را خرید و رفت!
پرواز را نه مثل من، از دل قبول داشت
وقتی که از جهانِ خودش پر کشید و رفت..
وقتی نشست و دانه ازین دام بر گرفت
دامی دگر به دورِ دلِ من تنید و رفت
آیا هنوز در پی بامی ندیده است،
چشمِ کبوتری که ز دامی پرید و رفت...؟!
□ □ □ □
حیف از دلم که فلسفه اش زندگی نبود
نفرین به او که دغدغه ام را شنید و رفت
نفرین به این زمانه که در سرنوشتِ من
موعودِ قلبِ من به حقیقت رسید و رفت
□ □ □ □
آنکس که ابتدا به من امّیدِ عشق داد
آخر گرفت از دلِ تنگم امید و رفت...
پوریا شیرانی