ای عشق...

"چگونه می شود از رنج زندگانی کاست"


دلم گرفته ازین روزهای تکراری
ازین همه غم و تنهایی و گرفتاری

ازین امید لگد خورده در گذار زمان
از اخم ساعت شماطه دار دیواری

هزار دام تعقل اگر به پا دارم
بریده بند مرا یک جنون ادواری

هبوطِ روح، به جسمی چنین، چه معنا داشت؟
سقوط کوه تبسم به دره ی زاری!

به شانه های کدامین فریب تکیه کنیم؟
به اختیار! درین زیستگاه اجباری؟

برای طفل دلم قصه ی قرار نداشت
نه گاهواره ی خواب و نه گاه بیداری..

چگونه می شود از رنج زندگانی کاست
به طاقتی که ندارم به خویشتنداری؟

مگر دمی تو بیایی به دیدنم "ای عشق"
مگر دوباره بگویی که دوستم داری
#پوریا_شیرانی

ماهی نمیر

از کتاب: ماهی نمیر

دنیای ما به وسعت شهر فرنگ بود
وقتی که حرفهای من و تو قشنگ بود
وقتی دلت بهانه دیدار می گرفت
وقتی دلم هنوز برای تو تنگ بود

#پوریا_شیرانی
مجموعه غزل #ماهی_نمیر
در #نمایشگاه_بین_المللی_کتاب
سالن A4 راهرو 1 غرفه انتشارات سوره مهر

#ماهی_نمیر

 

 

 #پوریا_شیرانی 
مجموعه غزل #ماهی_نمیر
در #نمایشگاه_بین_المللی_کتاب
سالن A4 راهرو 1 غرفه انتشارات سوره مهر

 

پوریا شیرانی

پوریا شیرانی. انتشارات سوره مهر

"فقط بی ریشه ها از گردش تقویم می ترسند"


(برای وروذ به کانال اشعار روی عکس یا نوشته کلیک کنید)


جهان مردم آزاده و آزاد یکسان نیست
قفس در چشم مرغ خانگی خانه است، زندان نیست

پس از من گرد تو بسیار می آیند و می گردند
فراوان مثل من می بینی و چون من فراوان نیست

زبان چشم وقتی راز داری را نمی داند
چرا پنهان کنیم از خلق رازی را که پنهان نیست

فقط بی ریشه ها از گردش تقویم می ترسند
درخت پای در خون را هراسی از زمستان نیست

اناالحق غایت یکتا پرستی بود و فهمیدم
که گاهی دشمن توحید، انسان است ، شیطان نیست

تو می آیی و حرفی نیست، دنیا وقت نشناس است
چو دندان هست نانی نیست چون نان هست دندان نیست

ازین دشوارتر حرفی نخواهی یافت در عالم
که هرگز عشق آسان نیست،آسان نیست، آسان نیست
پوریا شیرانی

ادامه نوشته

"از عطر تو سرمستم و از طعم تو دلخون..."


از اشک خدا آمده یا خنده ی  شیطان!؟
این ترس که پنهان شده در خلقت انسان..

در فطرت آدم، هوس تجربه کردن
سیبی ست که یک طفل گرفته ست به دندان

از عطر تو سرمستم و از طعم تو دلخون
ای کفر شکوفا شده در بوته ی ایمان

بگذار تو را تنگ در آغوش بگیرم
چون پیچک پیچیده به اندام درختان

ای سبز ترین دانه ی این دام قدیمی
ای شرم تو دل برده ازین تازه مسلمان

سنگینی یک لحظه نگاه تو چه کرده ست
با سست ترین پایه ی این خانه ی ویران

مقصود یکی بود اگر مرد ره عشق
گاهی به دل کوه زد و گاه بیابان
#پوریا_شیرانی


تلگرام:
telegram.com/puriashirani
instagram.com/puria.shirani

مادر

"هنوز این کودک سی‌ساله‌ات را، ساده می‌بخشی"




به چشمانم بدوز آن چشم‌های آسمانی را
تو می‌فهمی دلیل گریه‌های ناگهانی را

دوباره کوهی از اندوه آوردم به آغوشت
بنازم قدرت آن شانه‌های استخوانی را
□  □

کنار چای ، جای قند، یک لبخند می‌خواهم
فراهم می‌کنی اکسیر چای‌ زعفرانی را؟

دو خط شعر است بر پیشانی صبرت که می‌دانم
حکایت می‌کند؛ دلبستگی های جوانی را
□  □

تو را از عشق پرسیدم، سکوتی حکمفرما شد
به لبخندی بیان کردی زبان بی زبانی را

هزار افسوس می بینم به جای آرزوهایت
تو با بُغضی که داری می‌پذیری زندگانی را

رگ غیرت نه بر گردن، که پشت دستهای توست
ازینجا یاد می‌گیرم مرام پهلوانی را

برای بوسه بر چشمان تو خم می‌شوم، اینک
ببر بالا کمی آن عینک ته‌استکانی را
□  □


هنوز این کودک سی‌ساله‌ات را، ساده می بخشی
تو معنا می‌کنی، با مهربانی، مهربانی را

پوریا شیرانی

telegram.me/puriashirani

instagram.com/puria.shirani

مصاحبه

ﺑﺨﺶ ﺩﻭﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺪﻩ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺳﺮﺍﺳﺮﯼ

" ﺳﺎﯾﻪ "

ﻟﯿﻨﮏ ﺩﺍﻧﻠﻮﺩ pdf ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ :

ﻟﯿﻨﮏ ﺑﺨﺶ ﺍﻭﻝ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ

http://www.sayeh-news.com/fa/Main/Page/7/1/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84

 

http://www.sayeh-news.com/fa/Main/Page/7/5/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1

 

ﻟﯿﻨﮏ ﺑﺨﺶ ﺩﻭﻡ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ

http://www.sayeh-news.com/fa/Main/Page/8/5/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1

 

روزنامه ی سایه

ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ سراسری "ﺳﺎﯾﻪ" ﺑﺎ پوریا شیرانی

ﺑﺨﺶ ﺍﻭﻝ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﻭ ﺑﺨﺶ ﺩﻭﻡ ﺩﺭ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻓﺮﺩﺍ
 

"پرسیدمت از عشق_چه سودای بزرگی_...!"

 

هربار گشودی به افق پنجره ای را
پیوند زدی با دل من خاطره ای را

هی بافتی آن زلف پریشان و گشودی
از کار من اما نگشودی گره ای را
□ □

تا کی همه در خلوتشان از تو بگویند
برخیز و به فریاد بکش حنجره ای را

جای تو میان دل هر بی خبری نیست
یک بار جدا کن سره از ناسره ای را
□ □

پرسیدمت از عشق _چه سودای بزرگی!_
در پاسخ من خُرد نکردی تره ای را

پوریا شیرانی

"درخت پیرم و باید به خاک تن بدهم"

 

نشسته ای لب بامی و پر نمی گیری
سراغی از من آسیمه سر نمی گیری

چقدر روز و شبم بگذرد به بی خبری
چه کرده ام که تو از من خبر نمیگیری؟
□ □

پی سراب تو از پا فتاده ام ای عشق
تو دست تشنه لبان را مگر نمی گیری

درخت پیرم و باید به خاک تن بدهم
چرا به دست جوانت تبر نمی گیری
□ □

به فرض اینکه بخواهی به آتشم بکشی
جرقه ای و ازین بیشتر نمی گیری...
پوریا شیرانی